
من تمام شعرهایم را در وصف نیامد
اگر یک روز ناگهان ناباورانه سر برسی ..
دست خالی ..
حیرت زده..
از شاعر بودن استعفا خواهم کرد
نقاش میشوم!!
تا ابدیت.. نقش پرواز را بر میله های تمام قفس های دنیا خواهم کشید..نت سروده ام..

من تمام شعرهایم را در وصف نیامد
اگر یک روز ناگهان ناباورانه سر برسی ..
دست خالی ..
حیرت زده..
از شاعر بودن استعفا خواهم کرد
نقاش میشوم!!
تا ابدیت.. نقش پرواز را بر میله های تمام قفس های دنیا خواهم کشید..نت سروده ام..
به سلامتیه مدادپاک کن که به خاطراشتباه دیگران هی خودشوکوچیک میکنه
به سلامتیه اون دلی که هزاربارشکست اماهنوزکه هنوزه شکستن بلدنیست
به سلامتیه اونای که تواوج مشکلات وسختیابه جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن
به سلامتیه اونای که دردودل همه روگوش میدن امامعلوم نیست خودشون کجادردودل میکنن
به سلامتیه کسی که هنوزدوسش داری ولی دیگه مال تونیست
میخوای بری درسته بهونه میخوای بزار من بهونه رودستت بدم برو برواما...
هرکی پرسیدبگو
جرم من عاشق شدن
حرف من دوست داشتن تو
آن وقت که چکش قاضی به صدا در می آید نگاه من به تو که همه ی زندگی منی
به تو که دوست دارم
وکیل مدافع می گه چرا عاشق شدی اما نمی دونه که کار من عاشق شدن نیست
کار دل عاشقی
من را محکوم کردن به اعدام
محکومم کردن چون تو من را دوست نداشتی طناب دار را دور گردنم می ندازند
حالا دیگه ۱ ۲ ۳ را می گن
و من فقط از تو یک سوال دارم چرا من را دوست نداشتی؟
میخواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمانها که پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطهى زمین، شــانههای پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانوهای زخمـیام بودند
تنـها چیزی که میشکست، اسباببـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

دم از بازی حکم میزنی؟
دم از حکم دل میزنی؟
پس به زبان قمار برایت میگویم:
قمار زندگی را به کسی باختم که{تک}{دل}را با خشت برید...
جریمه اش یک عمر حسرت شد...
باخت زیبایی بود.
یاد گرفتم: از روی دل حکم نکنم...
دل را باید {بر}زد جایش سنگ ریخت
که با خشت تک بری نکنند...


میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ....
ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری
که با رفتن بعضیا از چشمت جاری میشه...


خدايا كفر نميگويم .. پريشانم .. چه ميخواهي تو از جانم ؟
مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي ..
خداوندا اگر روزي ز عرش خود به زير آيي .. لباس فقر پوشي و شبي آهسته و خسته ..
كمي دست و زبان بسته به سوي خانه بازآيي ..
زمين و آسمان را كفر ميگويي !
نميگويي ؟؟
خداوندا اگر روزي بشر گردي و از حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت
از اين بودن .. از اين بدعت
خداوندا تو ميداني .. كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است
.jpg)
کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را .....
کاش مردان همیشه مرد باشند و زنان همیشه زن !
آنگاه هر روز ، نه روز زن بود ؛ نه روز مرد
بلکه روز انسان می بود ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دوستت دارم را براي هر دو نفرمان فرستادي !
هم من .... هم او
خيانت ميكردي يا عدالت
؟؟
ازم دوری اما دلت
بامنه
ازت دورم اما دلم
روشنه
تو چشمای تو عکس چشمامه
و
تو چشمای من عکس چشمای
تو
تو این لحظه هایی ک دورم ازت همه
خاطره هامونو خط ب خط
دوباره از اول نگاه
میکنم
دارم اسمِ تو هی صدا
میکنم
.
.
کی گفته از عشق تو دست میکشم دارم
با خیالت نفس میکشم
چ حس عجیبی چ آرامشی تو هم با خیالم
... نفس میکشی
میدونم تو هم مثل من دلخوری تو هم
مثل من بغضت و می خوری
نگاهت پراز حرف و دردِ
دله
ولی خوب تموم میشه این فاصله
دوباره مثل اون روزای
قدیم
ک باهم تو بارون قدم
میزدیم
از احساس همدیگه حض میکنیم زمین و
زمان و عوض میکنیم
.
ازم دوری اما دلت با منه.....

اینکــه بـاید فـرامـوشت می
کـردم
را فــرامــوش کـــردم
تـو تکـراری تـرین "حضـــور" روزگـار
منــی
و مــن عجیب؛
بـه بــودن تــــو...
از آنسـوی
فاصـله هــا
خــو گــرفتـه ام...
عشق همه چیز هست
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای
خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به
پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید
که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را
دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا
موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم
تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق
است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب
پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:
« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق
است ثروت و موفقیت هم هست! »
من زنم ...
دیگر این دیار را نمی شناسم
دیاری که محبت و مهر در زندان سیاهی
و دلها در غبار خودخواهی اسیرند
و عشق کلام گمشده ای است
که معنایی در هیچ کتاب لغت نتوانی یافت
چنین سرزمین یاس و نومیدی
که میکشد مردمان را چو جلادی بی رحم
در این دیار نااهلان چه بسیارند
که بر خوان نعمت چنین پست چنبره زده اند
خدایا دیگر این دیار را نمی شناسم
گرگان گرسنه ای که سیری ناپذیرند
با پوزه های خون الود میدرند جسم و جان را
رنج و شیون تنها صدای راستین است
که گه ان نیز در هیاهوی شب پرستان گم میشود
شادی واژه غریبی است
دیگر کسی شاد بودن را بلد نیست
تنها صدا اوای گریه است
و شاید باید گریست بر نادانی
و جهلی که او را انتهایی نیست